|
|
|
توقع خدمت ازکسی دار که توقع نعمت
چنین گفته سعدی خوش الحان
درویشی، مجرد [1] به گوشهای نشسته بود. پادشاهی برو بگذشت. درویش از آنجا که فراغ ملک قناعت است سر بر نیاورد و التفاتت نکرد. سلطان از آنجا که سطوت[2] سلطنت است برنجید و گفت: این طایفه خرقهپوشان امثال حیواناند و اهلیت و آدمیت ندارند. وزیر نزدیکش آمد و گفت: ای جوانمرد سلطان روی زمین بر تو گذر کرد، چرا خدمتی نکردی و شرط ادب به جای نیاوردی؟ گفت: سلطان را بگوی توقع خدمت از کسی دار که توقع نعمت از تو دارد و دیگر بدان که ملوک از بهر پاس رعیتاند نه رعیت از بهر طاعت ملوک. پادشه پاسبان درویش است گرچه رامش[3] به فر[4] دولت اوست گوسپند از برای چوپان نیست بلکه چوپان به خدمت اوست یکی امروز کامران بینی دیگری را دل از مجاهده[5] ریش روز کی چند باش تا بخورد خاک، مغز سر خیالاندیش فرق شاهی و بندگی برخاست چون قضای نبشته آمد پیش گر کسی خاک مرده باز کند ننماید توانگر و درویش ملک را، گفت درویش استوار آمد. گفت : از من تمنا بکن؟ گفت: آنهمی خواهم که دگر باره زحمت من ندهی. گفت: مرا پندی بده؟ گفت: دریاب کنون که نعمتت هست بدست کین دولت و ملک میرود دست بدست
[1]- در اینجا به معنی عاری از مال دنیا [2]- اقتدار، سخت گرفتن. [3]- نغمه و سرود. [4]- نور، پرتو. [5]- رنج و مشقت.
|
|
|
|